|
زیر خاکستر ذهنم باقی ست آتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاری است ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز عشقی آنگونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز؟ گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم آنکه جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز؟ سخت جانی را بین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت بعد تو لیک پس از آن همه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت" سال ها هست که از دیده من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز... دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز "آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش" گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنوز
امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در زمستان دشت کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دو باره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه ی من روح سوزان و آه مرطو بت بوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه باز خفته بر بال گرم رویاها همره روزها سفر گیرم بگریزم ز مرز دنیاها دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو .. بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریایی ست کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین توفان کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می خواهم بروم در میان صحراها سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکو بم به موج دریاها بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه به تو آویزم آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
مرا دیگر نمی خواهد
بانگی... بانگی... ستاره های خاموش! در پاسخ من ستاره ها لب بستند در بحر شبی... چه ژرف... چه بی پایان. .. رخشنده تمام روشنان در شب سرد لب بسته... خموش... تا ساحل صبح در سکوت بنشستند من بودم و این اخترکان شبگرد تا صبحدمان همسفران شبگرد فریاد درون سینه غوغا میکرد دیدم که ستاره های شب همه سرمستند اشک من و این اخترکان خاموش در بحر سپیده دم به هم پیوستند...
عاشقم عاشق به رویت گر نمی دانی بدان بسته آنرا تار مویت، گر نمی دانی بدان گر رقیب از غم بمیرد یا حسد کورش کند
با من بی کس و تنها شده یارا تو بمان همه رفتند از این خانه خدارا تو بمان داغ و درد است همه نقش و نگار دل من بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان سایه در پای تو چون موج چه خشک سار گریست که سرسبز تو خوش باد کنارا تو بمان با من بی کس و تنها شده یارا تو بمان
ما که دل را نسپردیم به چشمان کسی شاید ای دوست تو یک روز به دادم برسی... فرصتی نیست دگر تا نفسی تازه کنیم که مسیحی که به ما هم برساند نفسی... سال ها طی شد و بالی نگشودیم به او آه پوسد دلم بی تو به کنج قفسی... تازگی آتش عشق تو شده قسمت ما غیر چشمان نجیب تو ندارم هوسی...
چون دوستت دارم حتی آفتاب که به پوستت می گذرد من می سوزم... تا کفش های رفتنت جفت می شد غریب می مانم... که نیلوفرانه... دوستت می دارم... نه مانند مردمانی که دوست داشتن را از سر شهوت نشخوار می کنند... من درست مثل خودم هنوز و همیشه ... ""دوستت دارم""
|
About![]()
یارب آن یوسف گمگشته به من باز رسان
Home
|